عاشقان فرهاد مجیدی

من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی ابی ولی با ذلت و خاری پی شبنم نمیگردم

منوي اصلي

آرشيو مطالب

ساعت

امکانات


دست نوشته یک گداه برای کاپیتان


گداه چهارراه قدس بودم ،هنوز چند روزی به نوروز مانده بود
گداه بودم اما از لحاظ مالی بد نبودم در ان روزها
هرروز کارم از هفت یا هشت صبح اغاز میشد و من یک پیر مرد خسته تر از دیروز برای مقداری پول خود را به هیچ دنیا می کشاندم
یک روز مانده بود به عید در میان ترافیک ماشین هایی که از خرید می امدند یا به خرید میرفتن ماشین مدل بالایی بود که در میان ترافیک انبوه
به چشم برق میزد
هنوز بیست ثانیه مانده بود که چراغ سبز شود که ناگهان صدای مردی را شنیدم که صدا زد اقا... اقا...! برگشتم دیدم همان مردی است که میان حاضران بیشتر به چشم می خورد...
اول فکر کردم اشتباه گرفته تا اینکه گفت پدر جان میای؟....
به چهره او نگاه میکردم و به سمتش میرفتم
هنگامی که به کنارش رسیدم ناگهان چراغ سبز شد
مردی با موهای بلند و ته ریشی مرتب بود که از من خواست سوار ماشینش شوم
با تعجب سوار شدم ،لباس کهنه ای که جای دوخت بر روی ان مشخص بود بر تن داشتم
عقب ماشین را میدیدم پر از گلهایی بود که سر ان چهار راه می فروختند
به او گفتم با من چه کار داشتی جوون؟...
گفت :پدر جان فردا عید...چرا هنوز کار میکنی؟چرا از زندگی بهتر استفاده نمیکنی؟
گفتم :استفاده شما میکنید ما کجای دنیا هستیم
در این هنگام میدیدم که این مرد توجه هر انسانی رو به خودش جلب میکنه به نظر سرشناس میومد...
ماشین متوقف کرد، از پشت ماشین بسته ای اورد
با لبخندی گفت : این چند روزو خوشی کن و بسته را به من داد
هنوز متعجب بودم ،با کنجکاوی از ماشین پیاده شدم
در حالی که ان جوان دورتر میشد بسته را باز میکردم
داخل بسته ی پر از اسکناس نوشته بود هفت میلیون پاداش برای فرهاد مجیدی..
.

نويسنده: farhadeesteghlali تاريخ: سه‌شنبه 14 شهریور 1391 موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

درباره وبلاگ

salam houmanam 17 salame injaro vase tamame ssihaye iran sakhtam makhsoosan asheghaye capitan farhad

نويسندگان

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to 6929.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران